تبليغاتX
یادداشتهای تنهایی
           

بازخوانی يک ترانه

 

«به تلويزيون چشم دوخته بوديم...»

 

                   

 

نویسنده :باربد کيوان

برگرفته از نشریه دانشجوئی بذر : bazr1384@gmail.com

 

خيلی از ما موسيقيدان انگليسی "راجر واترز" را با گروه سابقش "پينک فلويد" و به ويژه با آلبوم مشهور "د ـ وال" (ديوار) می شناسيم. قطعه ماندگار "آجری در ديوار" مدتهاست که به سرود نافرمانی دانش آموزان دبيرستانی در کشورهای غربی تبديل شده است. اين سرود نسل به نسل منتقل شده و به ويژه در روز پايان سال تحصيلی فضای شورانگيزی در کلاس ها و راهروهای مدرسه ايجاد می کند:

 

" We don't need no education/  We don't need no thought control  /No dark sarcasm in the classroom/  Teachers leave them kids alone/  Hey! Teacher! Leave them Kids alone! "

 

"ما به هيچ درس و مشقی نياز نداريم/ ما هيچ گونه کنترل انديشه ای را نمی خواهيم/ در کلاس درس، طعنه های زشت را بر نمی تابيم/ آقا معلم ها! دست از سر بچه ها برداريد/ آهای! آقا معلم! دست از سر بچه ها بردار! "

 

در آلبوم "د ـ وال" که اکثر قريب به اتفاق ترانه هايش متعلق به "راجر واترز" است، برخی ايده های شورشگرانه و ضد سيستم و ضد جنگ ارائه شده بود. هر چند که فيلم بلند موزيکالی که آلن پارکر بر اين اساس توليد کرد بيشتر يک روحيه سوسيال دمکراتيک و بعضی نشانه های "ضد توتاليتری" را منعکس می کرد. "راجر واترز" بعد از جدايی از گروه "پينک فلويد" در آغاز دهه 1980، به تدريج تعداد محدودی آلبوم  شخصی عرضه کرد که ديدگاه های انتقادی اجتماعی و سياسی او را عريانتر از دوران گذشته فعاليت هنری اش بروز می داد. در اين آلبوم ها، رد پای وقايع عصر حاضر و پيروزی ها و شکست های جنبش های ضد سيستم به خوبی قابل مشاهده بود. و البته، نوسان های ذهنی، توهمات، گرايشات و ضد گرايشات (شورشگری و نوميدی) هنرمند را نيز می شد در اين آثار رديابی کرد. اتفاقی نبود که "راجر واترز"  يک بار به دعوت دولت آلمان کنسرت "د ـ وال" را به مناسبت برچيده شدن ديوار برلين در اين شهر به اجرا گذاشت. و بار ديگر  به مناسبت دويستمين سالگرد انقلاب بورژوايی 1789 اپرای Ca ira "درست خواهد شد" (اميدی هست) را در مورد "آزادی، برابری، برادری" و در ستايش از دمکراسی راديکال (اما بورژوايی) توليد کرد كه در سال 2002 به بازار آمد.

اما درست سه سال پيش از انتشار اين آلبوم، "راجر واترز" نيز مانند بقيه مردم دنيا به مشاهده واقعه تکان دهنده ای نشست که حقايق تاريخی مهمی در آن فشرده شده بود. روزهای پايانی بهار 1989، يعنی در روزهای اوج بحران و عقب نشينی سياسی هيئت حاکمه شوروی سرمايه داری در برابر فشارهای بلوک غرب، گورباچف که رهبر آن زمان دولت شوروی بود به چين سفر کرد. يکی از نتايج ناگزير بحران و شکاف در جامعه شوروی و تدبير سياسی موسوم به "گلاسنوست" (شفاف سازی) که توسط گورباچف مطرح شد اين بود که نارضايتی و مخالفت انباشته شده بخشهای مختلف اهالی امکان بروز پيدا کرد و  قشرها و طبقات مختلف و گرايشات متنوع سياسی با اهداف و دورنماهای گوناگون صحنه سياسی و خيابانها را به اشغال خود درآوردند. در غياب نيروهای انقلابی آگاه و تشکيلات های واقعی کمونيستی، اين نيروهای بورژوا امپرياليست از درون هيئت حاکمه و از بيرون کشور (مشخصاَ آمريکا و اروپا) بودند که جنبشهای نوپای سياسی و اجتماعی مردم را تحت تاثير قرار دادند و سريعا بر آنها مسلط شدند. هدف بلوک غرب اين بود که نظام استثماری و ستمگرانه حاکم بر بلوک شرق که رقيب آنها در کسب سرکردگی بر دنيای امپرياليستی محسوب می شد را آماج قرار دهند و متلاشی کنند. در عين حال، بورژوازی غرب می خواست با ورشکسته و نابود کردن نظامی که کماکان نام و نقاب سوسياليسم را با خود حمل می کرد و ارزش ها و اصول منجمد و تحريف شده ای را تحت عنوان کمونيسم ارائه می داد، فلسفه و ايدئولوژی و راه کمونيسم را به مثابه يک آلترناتيو انقلابی و رهائيبخش در ذهن توده های تحت ستم و استثمار دنيا مدفون کند. بورژوازی می خواست با نمايش پر سر و صدای مرگ کمونيسم دروغين، شکست قطعی و مرگ کمونيسم واقعی را به مردم بقبولاند. سفر گورباچف به چين، اين فرصت را برای غرب فراهم کرد که برای بحرانی کردن موقعيت هيئت حاکمه بورژوا اما به ظاهر سوسياليست چين و ايجاد شکاف در نظام آن کشور اقدام کند. نکته اينجاست که حاکمان چين همان کسانی بودند که دهسال پيش از آن، نظام سوسياليستی اين کشور را با يک کودتای نظامی سرنگون کرده بودند و به خاطر اين کار که گشودن دروازه های سياسی و اقتصادی کشور به روی امپرياليسم غرب را در پی داشت، از ستايش و کمک های فراوان آمريکا و اروپا بهره مند شده بودند.

در آستانه سفر گورباچف به چين، دانشجويان آن کشور به ناگاه سر به شورش برداشتند. آنان اعتصاب کردند و به خيابانها ريختند. ميدانها و خيابانهای مرکزی پايتخت به اشغال دانشجويان و جوانانی درآمد که بر پرچمهايشان بيش از هر چيز شعار آزادی و ضديت با انحصارگری حزب حاکم به چشم می خورد. هيئت حاکمه چين آشکارا غافلگير شده بود و برای مدتی نتوانست عکس العمل نشان دهد. اقليتی از حاکمان کوشيدند همرنگ جماعت شوند و همان نقشی که گورباچف در شوروی به عهده گرفته بود را بازی کنند. اما صحنه مبارزه رنگارنگ تر از وقايعی بود که در بلوک شوروی می گذشت. به علت سابقه نزديک حاکميت سوسياليسم در چين، برای بخشهايی از مردم و مشخصا توده های کارگر و دهقان اين امکان وجود داشت تا شرايط و مناسبات متفاوتی که در گذشته حاکم بود را با شرايط اسارتبار و استثمارگرانه ای که در نتيجه اصلاحات سرمايه دارانه حاکمان کودتاگر به رهبری "دن سيائو پين" برقرار شده بود مقايسه کنند. بخشهايی از نسل جوان از طريق خاطرات نسل گذشته، با ايده ها و انديشه های انقلابی و کمونيستی آشنا بودند و آن ايده ها را بسيار مطلوبتر و الهامبخش تر از انگيزه های خودخواهانه بورژوايی، وعده های رفاهی و شعار دولتی "ثروتمند شدن باعث افتخار است" می يافتند. بنابراين پس از گذشت چند روز، گروه هايی از کارگران با ترک کارخانه ها در حالی که سرود انترناسيونال می خواندند و تصاوير مائو تسه دون را حمل می کردند به تظاهرکنندگان پيوستند و شعار "بورژوازی سرخ نمی خواهيم!" را به ميان جوانان بردند. اوضاع به شدت ملتهب و توفانی بود و هر آن، امکان گسترش شورش و بروز درگيری های قهرآميز در پايتخت و نقاط ديگر کشور می رفت. رسانه های امپرياليستی از نزديک اين وقايع را دنبال می کردند و  البته تلاش می کردند تصوير و محتوايی که منطبق بر اهداف سياسی و ايدئولوژيک خودشان بود را به جهانيان منتقل کنند. مثلا مجسمه بزرگی که بخشی از دانشجويان به عنوان نماد آزادی و شبيه به "مجسمه آزادی" آمريکا ساخته بودند را مرتبا به نمايش می گذاشتند. اما اوضاع آن چنان به هم ريخته بود که گاه امکان کنترل تصاوير از دست صاحبان رسانه خارج می شد و خيل جوانانی بر صفحه تلويزيون نقش می بستند که با مشت افراشته، "انترناسيونال" را فرياد می کردند.     

"راجر واترز" هم مثل صدها ميليون بيننده در سراسر دنيا در اتاق خويش نشسته بود و در اين صحنه ها غرق شده بود. بدون شک، او همزمان خاطرات زنده خويش در دهه های پر تلاطم 1960 و 1970 را دوره می کرد. جنبشهای توده ای جوانان و دانشجويان در غرب را که عليه سيستم می جنگيدند و به نفع انقلاب شعار می دادند، به ياد می آورد. تصوير نبردهای رهائيبخش و امواج انقلابی که از چين سوسياليستی تا آمريکای لاتين و آفريقا و آسيا را در بر گرفته بود در برابر چشمانش رژه می رفتند. ناگهان صفحه تلويزيون پر شد از تانک هايی که به سوی تظاهر کنندگان پيشروی می کردند. پر شد از چهره عبوس و سنگی سربازانی که تا ديروز به جوانان معترض لبخند می زدند اما امروز لوله سلاح خود را به روی آنان چرخانده بودند. صدای شعار بود و سپس شليک تانک ها و تفنگ ها. صدای خشک و بيرحم شنی تانک بود و شکستن استخوان ها. صدای فريادهای خونين بود و گريه. بيشتر دوربين ها ميدان "تين آن من" (صلح آسمانی) پکن که مرکز تحصن دانشجويان بود را زير پوشش داشتند. از همينجا بود که ميليونها نفر، پيکر خون آلود دخترکی دامن پوش را ديدند که بر دستان ياران خشمگين و گريانش حمل می شد. "راجر واترز" نيز با بهت و خشم و اشک به تلويزيون چشم دوخته بود. کمی بعد از اين واقعه، او تصميم گرفت به زبان ترانه، احساس و پيام خود را به گوش مخاطبان بيشمارش در سراسر دنيا برساند. اين چنين بود که ترانه "به تلويزيون چشم دوخته بوديم" خلق شد:

 

 

به تلويزيون چشم دوخته بوديم                           

در ميدان "تيان آن مِن"

عزيزم را از دست دادم

رز زردم را

در لباسی خون آلود.

او در سراشيبی "ديم سام"

کنار رودخانه زرد

شيرينی پزی کوچکی را می چرخاند

گيسويی درخشان داشت

دختر يک مهندس بود.

آيا نمی خواهی قطره اشکی بريزی؟

برای رز زرد من

در لباس خون آلودش؟

سينه هايش شکفته بودند

اميدهايش، بيکران.

چشمانش بادامی بود و

و ران هايش زرد.

در رشته فلسفه درس می خواند.

همراه من به سوگ نمی نشينی برای رز زرد من؟

قطره اشکی نمی ريزی

برای لباس خون آلودش؟

که گيسويی درخشان داشت

و سينه هايی شکفته

و اميدهايی بيکران

و چشمانی بادامی و ران هايی زرد

او که دختر يک مهندس بود"

 

 

We were watching TV

In Tiananmen Square

Lost my baby there

My yellow rose

In her bloodstained clothes

She was a short order pastry chef

In a Dim Sum dive on the Yangtze tideway

She had shiny hair

She was the daughter of an engineer

Won't you shed a tear

For my yellow rose

My yellow rose

In her bloodstained clothes

She had perfect breasts

She had high hopes

She had almond eyes

She had yellow thighs

She was a student of philosophy

Won't you grieve with me

For my yellow rose

Shed a tear

For her bloodstained clothes

She had shiny hair

She had perfect breasts

She had high hopes

She had almond eyes

She had yellow thighs

She was the daughter of an engineer

 

 

 

"راجر واترز" ترانه اش را با انعکاس تصوير کشته شدن دختر دانشجوی مبارز آغاز می کند و همانجا می کوشد تا برای او هويتی بيابد. دختری که اينک از دل تصاوير گذرا و مقطع تلويزيونی بيننده را با مفهوم زندگی و مبارزه و مرگ آشنا می کند، خود می توانسته در رشته فلسفه درس بخواند و وجود و عدم وجود را تفسير کند. او می توانسته مانند بسياری از دانشجويان ساعات فراغتش را با کار در مغازه ای کوچک سپری کند. با مردم کوچه و بازار بجوشد و سر و کله بزند. کلام ترانه ما را به در سوگ نشستن و اشک ريختن  به خاطر اين «گل رز زرد» دعوت می کند. اما ناگهان "راجر واترز" را می بينيم که سر از گريبان اندوه بر داشته، خشمگينانه فرياد می کشد. گويی ياران دانشجوی جان باخته و توده های بهت زده که در ميدان  به اينسو و آنسو می گريزند را به کاری که بايد کرد، فرا می خواند:

 

آهای! تپانچه هايتان را بيرون آوريد

سنگهايتان را به دست گيريد

کاردهايتان را بکشيد

و تا استخوانشان فرو بريد!

که اينان چاکران چرتکه و ترازويند،

سازندگان آسيابهای مخوف شيطانی

برپا دارندگان جهنم، روی زمين

مشتاقان رديف اول نمايش کشتارند

همين ها که چشم ديدنشان را ندارم.

من به سوگ خواهرم نشسته ام.

 

So get out your pistols

Get out your stones

Get out your knives

Cut them to the bone

They are the lackeys

of the grocer's machine

They built the dark satanic mills

That manufacture hell on earth

They bought the front row seats

on Calvary

They are irrelevant to me

But I grieve   for my siste

 

 

 

واژه هايی که بوی قهر و خون می دهند از دهان خواننده بر ما می بارند و ما را بر می انگيزند. اما هنرمند در لابلای اين رگبار، می کوشد مبارزه جويی مخاطبان را از چارچوب حس انتقام و عکس العمل آنی به يک کشتار فراتر ببرد. او در پی عريان کردن ماهيت طبقه ای است که فرمان آتش را صادر کرده است: چاکران چرتکه و ترازو! سازندگان آسيابهای مخوف شيطانی! برپا دارندگان جهنم روی زمين! همه اينها اشاره مستقيم به طبقه بورژوازی حاکم بر چين دارد که در همدستی با سرمايه های امپرياليستی، کارخانه ها يا در واقع «مشقت خانه»های مخوفی را برای فوق استثمار ميليونها کارگر و دهقان مهاجر در شرايطی جهنمی در گوشه و کنار کشور بر پا داشته اند.

 

در اينجا صدای گرفته يک زن چينی که از فيلم خبری کشتار ميدان "تين آن من" استخراج شده را می شنويم که به زبان مادری خود، اشک ريزان می گويد: 

"مردم چين! فراموش نکنيد، فراموش نکنيد فرزندانی که به خاطر شما جان باختند. زنده باد جمهوری!"

"راجر واترز" پيام زن را می شنود و از خود (يا در واقع از بينندگانی که در غرب به تماشای اين صحنه ها نشسته بودند) می پرسد:

 

"آيا بعد از آنچه شد، کاری هم کرديم؟"  

Did we do anything after this?                                                         

و انگار با زهرخندی به مخاطبانش پاسخ می دهد که:

 

"حس می کنم ، بله!

به تلويزيون چشم دوختيم

به تلويزيون چشم دوخته بوديم."

 I've a feeling we did

We were watching TV Watching TV

We were watching TV Watching TV

 

شايد اگر ترانه در همين محدوده باقی می ماند و با چنين پيام طعنه آميزی به پايان می رسيد، می شد آن را در رديف آثار اومانيستی قرار داد که در نقد بی تفاوتی و بی خبری عوام و چشم پوشی های عامدانه خواص در جوامع غربی نسبت به آنچه در ديگر کشورها می گذرد، خلق شده است. اما "راجر واترز" اين محدوده را می شکند. او انگيزه های مبارزاتی جان باختگان ميدان «صلح آسمانی» پکن را گوشزد می کند و با يادآوری تاريخ، سابقه و ريشه های اين مبارزه و آرمان های تحقق يافتنی نوع بشر را در برابر ديدگان مخاطبانش می گسترد:

 

"دستمال سفيدی به سر بسته بود

که بر آن،

آزادی را همين حالا می خواست.

می پنداشت که ديوار بزرگ چين

فرو خواهد ريخت.

دانشجو بود

و دختر يک مهندس.

آيا قطره اشکی نمی ريزی؟

برای رز زرد من

در لباس خون آلودش؟

پدربزرگش با چانکايشک پير جنگيد

با همان موش ِ حقير ِ خبيثِ کثيفِ

که سربازانش را وا می داشت هميشه

آتش بگشايند بر زنان و کودکان.

و تصور کن!

تصور کن بهار 1948 را

که آتش خشم مائوتسه دون زبانه کشيد

و ديکتاتور پير را از سرزمين چين

بيرون انداخت.

چانکايشک به جزيره "فرمز" رفت

و آنان جزيره "کموی" را از سلاح انباشتند

و گلوله های توپ بود

که بر فراز دريای چين به پرواز درآمد.

از "فرمز" يک کارگاه کفاشی ساختند

و نامش را "تايوان" گذاشتند."

 

 

 

 

She wore a white bandanna that said

Freedom now

She thought the Great Wall of China

Would come tumbling down

She was a student

Her father was an engineer

Won’t you shed a tear

For my yellow rose

My yellow rose

In her bloodstained clothes

Her grandpa fought old Chiang

Kai-shek

That no-good low-down dirty rat

Who used to order his troops

To fire on the women and children

Imagine that imagine that

And in the spring of ‘48

Mao T se-tung got quite irate

And he kicked that old

dictator Chiang

Out of the state of China

Chiang Kai-shek came down

in Formosa

And they armed the island

of Quemoy

And the shells were flying

across the China Sea

And they turned Formosa

into a shoe factory Called Taiwan

 

بله، اين نسل جوان معترض آرزوهای بزرگی در سر داشت و می خواست ديوار بزرگ چين را فرو بريزد. می خواست دنيا را زير و رو کند. می خواست جامعه نوينی را عاری از ستمگران اهل "بيزنس" همين حالا بسازد. "راجر واترز" آگاهانه ما را با يک تقطيع سريع از انگيزه های مبارزان جنبش 1989 به نبرد "پدربزرگ"های آنان با نماينده سياسی بورژوازی کهن چين يعنی ژنرال چانکايشک متصل می کند. او با اين کار پيوند و هم ريشه بودن اين مبارزه (که بدون شک مبارزه ای طبقاتی است) را در اذهان ايجاد می کند. چانکايشک هم مثل حاکمان کنونی چين، سربازانش را وامی داشت که بر مردم بی سلاح آتش بگشايند. اين اشاره، همسانی و پيوند طبقاتی ارتجاع حاکم در گذشته و حال را خاطر نشان می کند. در اينجا، هنرمند با دو تاکيد هشيار کننده (تصور کن! تصور کن!) و اضافه کردن نوای کشيده سازهای زهی که فضايی حماسی به وجود می آورد و حس اميد را بيدار می کند از هجوم نهايی کمونيستهای انقلابی به رهبری مائو تسه دون، فرار نيروهای چانکايشک و پيروزی انقلاب چين می گويد. "راجر واترز" فراموش نمی کند که رد چانکايشک را تا جزيره فرمز (تايوان کنونی) بگيرد. او از "آنانی" می گويد که جزيره "کموی" را از سلاح انباشتند و از آنجا چين نوپای سوسياليستی را گلوله باران کردند. اين اشاره ای به امپرياليسم آمريکا است که نوکرش چانکايشک را در تايوان به کار گماشت تا از آنجا به مثابه يک پايگاه نظامی عليه سوسياليسم استفاده کند. ترانه با اشاره "کارگاه کفاشی" ای که "نامش را تايوان گذاشتند"، از يک طرف به سهمی که اين کشور در اقتصاد جهانی بازی می کند و استثمار وحشيانه ای که شرکتهای امپرياليستی توليد کالاهای ورزشی در آنجا سازمان داده اند اشاره دارد، و از طرف ديگر کشور سازی مصنوعی و قلدر منشانه از سوی آمريکا را تصوير می کند.

در بخش پايانی ترانه، "راجر واترز" درک و يا انتظاری که از جنبش به خون کشيده شده  1989 چين دارد را در مقايسه با رفتگان و سرکوب شدگان ديگر ابراز می کند. او دخترک جان باخته چينی را نماد آن جنبش می گيرد و درباره اش چنين می سرايد:

 

 

"ليکن اين دختر متفاوت است

از انسان پيشا ـ تاريخ،

از "آن بولن" (1)،

و از "روزنبرگ"ها (2)،

از يهودی گمنام (3)،

و از نيکاراگوايی گمنام (4)

که نيمی فوق ستاره بود و

نيمی قربانی.

او يک ستاره پيروز است

به مفهومی نو.

او متفاوت است

از "دودو" (5)،

از "کانکان بونو" (6)،

از "آزتک" (7) و از "چه روکی" (8).

او خواهر همه است

و نماد ناکامی ماست

اواز همان «يک در پنجاه ميليون» هاست

که می توانند در راه رهايی

ياری مان دهند

چرا که بر صفحه تلويزيون جان باخت

و من در سوگ خواهرم نشسته ام."

 

 

And she is different from

Cro-Magnon man

She's different from Anne Boleyn

She is different from the Rosenbergs

And from the unknown Jew

She is different from

the unknown Nicaraguan

Half superstar half victim

She's a victor star conceptually new

And she is different from the Dodo

And from the Kankanbono

She is different from the Aztec

And from the Cherokee

She's everybody's sister

She's symbolic of our failure

She's the one in fifty million

Who can help us to be free

Because she died on TV

And I grieve for my sister

افراد و پديده هايی که نامشان در اين بخش از ترانه در قياس با جنبش 1989 چين به ميان آمده، نشانه های انقراض، مرگ بدون بازگشت، نابودی بدون تاثير و يا جان باختن از جنسی ديگرند. اما اين جنبش از ديد "راجر واترز" يک ستاره پيروز است به مفهومی نو. يک پديده متفاوت است، پديده ای که هنرمند آن را نماد ناکامی ما می داند و در عين حال، يکی از جنبش های نادری که می تواند ما را در راه رسيدن به رهايی ياری دهد. اين را هم بگويم که در  اشاره به "ناکامی ما"، دلتنگی و اندوه بزرگی موج می زند که شانه به شانه نوميدی می سايد. به علاوه، منظور وی از "يک در پنجاه ميليون" روشن نيست. شايد اين رقم از دل آمار و يا نظرسنجی هايی که هنگام واقعه ميدان "تين آن من" از تظاهرکنندگان و يا بينندگان اخبار ماجرا از تلويزيون انجام گرفته به ترانه اش راه يافته است. و البته، خوشبينی او نسبت به تاثيری که نمايش اين کشتار از طريق پخش تلويزيونی بر افکار عمومی دنيا می گذارد نيز جای شک دارد. کم پيش می آيد که کارد رسانه امپرياليستی، دسته خودش را ببرد! بدون شک، "راجر واترز" به هنگام سرودن اين ترانه تصوری از محدوديت ها و ويژگی های زمانی و مکانی آن جنبش نداشت (شايد بعدها هم هرگز به اين مساله فکر نکرد). ملزومات تداوم و تکامل آن جنبش، متفاوت تر و بزرگتر و شرايط ملی و بين المللی، پيچيده تر از آن بود که بسياری از مبارزان و مردم آزاديخواه و مترقی دنيا تصور می کردند. به هر حال، سايه روشن توهم و نوميدی در کلام "راجر واترز" از زيبايی و ارزش های کمياب ترانه "به تماشای تلويزيون نشسته ايم" نمی کاهد.

توضيحات

* اين ترانه در آلبوم Amused to death انتشار يافته است.

1 ـ «آن بولن» Anne Boleyn همسر دوم هانری هشتم پادشاه انگلستان بود. ازدواج وی و سپس اعدامش را بايد بخشی از فرايند پيچيده ای دانست که به دگرگونی های مهم سياسی و مذهبی در آن کشور انجاميد و عنوان "رفرماسيون انگليس" به خود گرفت. آن بولن مدافع فعال اصلاحات در کليسا بود و نفوذ سياسی فوق العاده ای به دست آورد. او به سال 1536 به اتهام زنا، زنای با محارم و خيانت به تبر جلاد سپرده شد. در فرهنگ پروتستان انگلستان از آن بولن  به عنوان شهيد ياد می شود.

2 ـ جوليوس و همسرش اتل روزنبرگ Julius & Ethel Rosenberg دو کمونيست آمريکايی بودند که در سال 1953 يعنی در سالهای آغازين جنگ سرد، به اتهام جاسوسی و فاش کردن اسرار تسليحات هسته ای آمريکا برای اتحاد شوروی اعدام شدند. صدور حکم اعدام برای روزنبرگ ها، تظاهرات گسترده ای را در سطح بين المللی برای رفع اتهام و لغو اين حکم به دنبال داشت اما دولت آمريکا تصميم ضد کمونيستی و ناعادلانه خود را به اجراء گذاشت.

3 ـ يهودی گمنام اشاره به هزاران نفر از اتباع يهودی کشورهای اروپايی است که در جريان کشتارهای رژيم نازی در اردوگاه های اسيران به شکل های گوناگون به قتل رسيدند.

4 ـ  منظور از نيکاراگوئه ای گمنام، مبارزانی هستند که در سال 1979 انقلاب آن کشور را عليه ديکتاتوری سوموزا به پيروزی رساندند و برای مدتی الهامبخش مردم آمريکای مرکزی و جنوبی شدند. اما در ادامه به علت خط و مشی نادرست و ناپيگيری نيروی رهبری کننده انقلاب، توان مقابله با توطئه ها و تهديدهای امپرياليسم آمريکا و نيروهای مسلح مزدور را نيافتند و سرانجام در جريان برگزاری انتخاباتی که با فشار آمريکا به کشور تحميل شد، جای خود را به رقيبان خود که از حمايت ايالات متحده و غرب برخوردار بودند سپردند. رهبران انقلاب نيکاراگوآ در سالهای اخير با اعلام برائت از نظرات و عملکرد "چپ" خود در گذشته، دوباره در قدرت سهيم شده اند و نظام ضد مردمی و تحت سلطه امپرياليسم را می چرخانند.

5 ـ «دودو» Dodo نام پرنده ای شبيه به بوقلمون است که در جزيره آفريقای موريتس زندگی می کرد و در پايان قرن هفدهم کاملاَ منقرض شد. مردن مثل يک "دودو"، اصطلاحی در زبان انگليسی است که معنای نابودی قطعی و بدون بازگشت دارد.

6 ـ  «کانکان بونو» Kankanbono اشاره به بوميان گينه شرقی که به دست استعمارگران فرانسوی در سالهای پايانی قرن نوزدهم قتل عام شدند.

7 ـ  «ازتک» Aztec نام قوم و تمدنی در منطقه مرکزی سرزمين مکزيک بود که در اوايل قرن شانزدهم مغلوب کشور گشايان اسپانيايی شد و به طور کلی از بين رفت.

8 ـ  «چه روکی»Cherokee  نام قبيله ای از بوميان آمريکا بود که در منطقه کوهستانی گسترده ای که کارولاينا و تنسی و جورجيا را در بر می گرفت زندگی می کردند. مهاجران سفيد اروپايی با قتل عام های گسترده اين قبيله را به نابودی کشاندند. در حال حاضر، شمار کوچکی از بازماندگان آن قبيله در شمال اکلاهما و غرب کارولاينا زندگی می کنند.

                                           

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 22:46  توسط عابد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
اگر با شهامت خود ايستاده ايم, اگر ميدانيم كه حق با ماست, سكوت نكنيم او شاعر انقلاب است, پس نمي تواند كه با انقلابيون نباشد, با كارگران و زحمتكشان همصدا نگردد, نميتواند كشتار خلق تركمن را ببيند و ساكت به تماشا بنشيند, او می سرايد, به ياد توماج و يارانش, براي صحرا, براي گنبد, براي ”آياي” براي " اوبه " هاي سوخته, براي كردستان, براي كارگران و زحمتكشان, به مبارزه بر ميخيزد, سازمان ميدهد و در تمامي كارزارها حضور دارد, در كوي و خيابان شب نامه بر كمر ميبندد .



چكامه ي ”جهان كمونيست”
سعید سلطانپور


گلوله اي در دهان

گلوله اي در چشم

در تكه هاي يخ

در سرد خانه پزشك قانوني

در شعله ي منجمد خون مي تابد

شعله اي در دهان

شعله اي در چشم

در ميتينگ هفدهم بهمن

در انبوه هواداران و مردم

در ميان پلاكاردها و شعارها

در گردش تفنگداران جمهوري و گله هاي پاسدار واوباش

در قرق چماق وزنجير و نارنجک

در صداي شليك هاي ترس

و دشنام هاي جنون

…………..

در ميان پلاكاردها

انقلاب

با پيشاني شكسته و خونچكان

مي خواند

با صداي درخشان جهان

و رودخانه ها

و رفيقان جهان

جهان كمونيست را

مي سرايند و

مي سرايند

با دسته گل هايي از خون

بر فراز ميتينگ تاريخ

***
Die schlechten Fürchten deine klaue.
Die guten freuen sich deiner Grazie.
Derlei
Hörte ich gern
Von meinem Vers.


سایتهای سیاسی
sky rainning
نعره کن ای سرزمین جان سپردن...
تصور کن!
آرشیو
نوشته های پیشین
آبان 1386
نویسندگان
عابد
عابد
پیوندها
آرشیو سعید سلطانپور
بنیاد کتاب سوخته
راوی حکایت باقی
احمد شاملو
اخوان ثالث
صمد بهرنگی
ایرج جنتی عطائی
بنیاد شاملو
فروغ فرخزاد
حمید اشرف
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان